جاناتان مرغ دریایی

زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

فصل دوم

ندیشید:« پس بهشت این است!»

آنگاه به خود خندید. اصلا شایسته نبود درست در همان لحظه ای که اوج گرفته بود تا وارد بهشت شود، آن را تجزیه و تحلیل کند.

در همان حال که بر فراز ابرها و در هماهنگی کامل با دو مرغ نورانی از زمین فاصله می گرفت، دریافت که بدنش مانند آنان نورانی می شود. حقیقت داشت، بله، این همان جاناتان جوان، مرغ دریایی بود که همواره فراسوی چشمان طلایی اش زیسته بود، اما حالا کالبد ظاهری اش تغییر کرده بود.

همان احساس کالبد مرغ دریایی را داشت، اما بسیار بهتر از کالبد پیشین پرواز می کرد. فکر کرد:« چزور است که حالا با نصف تلاش پیشین می توانم دو برابر سریع تر از بهترین پروازهای قبلی بپرم؟»

پرهایش اکنون با نور سفید درخشانی تابیدن گرفته بود و بال هایش چون سطوح جلا یافته نقره، نرم و زیبا می نمود. شادمانه شروع به شناسایی بال های تازه اش کرد تا به آنها نیرو ببخشد.

وقتی سرعتش به چهارصد کیلومتر در ساعت رسید، احساس کرد به حد نهایی سرعتش نزدیک می شود. و وقتی به چهارصد و چهل کیلومتر رسید، تصور کرد دیگر به نهایت توانایی اش در پرواز رسیده است. اندکی احساس نومیدی کرد. توانایی کالبد تازه اش هم محدودیتی داشت. گرچه از بالاترین حد پرواز پیشینش بسیار سریعتر پرواز می کرد، اما به هر حال باز هم محدودیتی وجود داشت که برای شکستن این محدودیت نیاز به تلاش زیادی بود. فکر کرد:« در بهشت نباید محدودیتی وجود داشته باشد.»

ابرها از هم شکافت و همراهانش ندا دادند:« خوش آمدی جاناتان!» و در هوا ناپدید شدند.

بر فراز دریایی مشرف به ساحلی ناهموار در حال پرواز بود. چند مرغ دریایی بالای صخره ها مشغول تمرین پرواز رو به بالا بودند. در افق دور دست شمال نیز چند مرغ دیگر پرواز می کردند. دیدگاه های نو، اندیشه های نو و پرسش های نو در سر داشت:« چرا تعداد مرغان این قدر کم است؟ بهشت باید پر از مرغان باشد! و چرا من یکباره این قدر خسته شده ام؟ در بهشت مرغان نباید خسته یا خواب آلود باشند.»

این را کجا شنیده بود؟ خاطرات زندگی اش روی زمین، کم کم از ذهنش محو می شد .زمین جایی بود که درس های بسیاری در آن آموخته بود، اطمینان داشت، اما جزئیات آن محو و مبهم بود، جزئیاتی درباره جدال بر سر غذا و تبعید شدن.

دوازده مرغ کنار ساحل به دیدارش آمدند. هیچ کدام سخن نمی گفتند، فقط احساس می کرد در جمعشان پذیرفته شده و اکنون در خانه است. روز بزرگی برای او بود، روزی که سپیده دم آن را دیگر به خاطر نمی آورد.

چرخی زد تا در ساحل فرود آید. بال هایش را چنان بر هم زد که در فاصله سه سانتیمتری زمین توقفی کند. آنگاه سبکبالانه روی ماسه ها فرود آمد. مرغان دیگر نیز فرود آمدند، اما هیچ یک حتی یک پرشان را هم بر هم نزدند. با بال هایی گسترده، بر باد شناور بودند. آنگاه قوس پرهایشان را تغییر دادند تا در همان فاصله ای که پاهایشان زمین را لمس کرده بود، ایستادند. مهار زیبایی بود، اما جاناتان خسته تر از آن بود که بخواهد امتحانش کند. همان طور که در ساحل ایستاده بود، همچنان بدون هیچ کلامی به خواب رفت.

در روزهایی که سپری می شد، جاناتان دریافت در اینجا نیز به همان اندازه زندگی پیشینش، چیزهایی در مورد پرواز برای آموختن وجود دارد. با این تفاوت که مرغانی وجود داشتند که با او همفکر بودند. برای هر یک از آنان، مهم ترین چیز در زندگی رسیدن و لمس کمال مطلوب بود که بیشتر از هر چیز عاشق آن بودند، و این کمال مطلوب همانا پرواز بود. مرغان شگفت انگیزی بودند، همه شان. هر روز، ساعت ها در پی هم پرواز را تمرین می کردند و حرکات هوایی پیشرفته را می آزمودند.

جاناتان برای مدتی طولانی دنیایی را که از آن آمده بود از یاد برد، جایی که در آن مرغان فوج چشمان خود را کاملا به روی شعف پرواز بسته بودند و از بال هایشان تنها برای یافتن غذا و جدال بر سر آن استفاده می کردند. اما گاهگاه، تنها برای لحظه ای آن را به خاطر می آورد.

سحرگاه یک روز که با مربی خود بود، هنگامی که پس از یک جلسه تمرین دور زدن با بال های بسته کنار ساحل آرمیده بودند، یادش آمد.

اکنون که با شیوه ارتباطی ساده تله پاتی آشنا شده بود، شیوه ای که مرغان به جای جیغ و داد به کار می بردند، در سکوت پرسید:« سالیوان، بقیه کجا هستند؟ چرا مرغان بیشتری اینجا نیستند؟ چرا جایی که من از آن آمده ام…»

سالیوان سری جنباند و پاسخ داد:«… نه آن مرغان و نه هزاران هزار مرغی که من می شناسم… تنها پاسخی که می یابم جاناتان، این است که واقعا از میان یک میلیون پرنده تنها یکی مثل تو پیدا می شود.

بیشتر ما از این هم کندتر راه را پیمودیم. از یک جهان به جهانی دیگر شبیه آن رفتیم و از یاد بردیم از کجا آمده ایم و اهمیتی هم ندادیم چه جهانی را در پیش داریم و برای لحظه زیستیم.

می توانی تصور کنی پیش از آنکه برای نخستین بار به این اندیشه برسیم که جز زیستن، خوردن، جنگیدن و یا قدرت یافتن در فوج هدفی والاتر نیز وجود دارد، چند زندگی را پشت سر گذاشته ایم؟ هزار زندگی، ده هزار زندگی جان! و آنگاه صد سال دیگر تا بفهمیم چیزی به مفهوم کمال وجود دارد، و باز هم صد زندگی دیگر تا به این برسیم که هدف از زندگی، یافتن آن کمال و متجلی کردن آن است.

همان قانون، اکنون نیز بر ما حاکم است. بدیهی است جهان بعدی را بر اساس آنچه در این جهان می آموزیم، انتخاب می کنیم. اگر چیزی نیاموزیم، جهان بعدی نیز مانند همین جهان خواهد بود، با همان محدودیت ها و بارهای سنگینی که باید از عهده شان برآییم.»

آنگاه بال هایش را گشود و چرخی زد تا با باد رودررو شود و ادامه داد:« اما جان، تو یکباره آن قدر درس آموختی که نیاز نداشتی هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی.»

در یک آن، هر دو دوباره در پرواز بودند و تمرین می کردند. در جا غلتیدن دشوار بود، چون جاناتان باید در نیمه راه وارونه شدن، به بازگشت به سوی بالا می اندیشید، قوس بالش را معکوس می کرد و دقیقا هماهنگ با مربی اش.

« بیا دوباره امتحان کنیم…» سالیوان بارها و بارها تکرار کرد:« بیا دوباره امتحان کنیم!»

و سر انجام گفت:« خوب است.» آنگاه شروع به چرخش رو به بیرون کردند.

غروب یک روز مرغان که پرواز شبانه نداشتند، روی ماسه ها دور هم گرد آمده و به تامل و اندیشه سرگرم بودند. جاناتان تمام شهامتش را جمع کرد و به سمت مرغ فرزانه رفت که گفته می شد به زودی به ورای این جهان خواهد رفت.

کمی دستپاچه گفت:« چیانگ!» مرغ دریایی کهنسال با مهربانی به او نگریست و گفت:« بله پسرم؟»

گذر عمر به جای آنکه موجب فرتوت شدن مرغ فرزانه شود، بر هیبتش افزوده بود. او می توانست فراتر از همه مرغان فوج پرواز کند و مهارت هایی کسب کرده بود که دیگر مرغان اندک اندک در حال آموختنشان بودند.

« چیانگ، این جهان اصلا بهشت نیست، مگر نه؟»

مرغ فرزانه زیر نور ماه لبخند زد و گفت:« باز هم در حال آموختن چیزهای تازه ای جاناتان!»

«خوب، از این پس چه خواهد شد؟ به کجا می رویم؟ آیا جایی به نام بهشت وجود دارد؟»

« نه جاناتان، چنین جایی وجود ندارد. بهشت مکان نیست، زمان هم نیست. بهشت رسیدن به کمال است.» لحظه ای خاموش ماند و بعد ادامه داد:« تو پرنده بسیار تیزپروازی هستی، مگر نه؟»

جاناتان یکه خورد، اما از اینکه مرغ فرزانه به او توجه کرده بود احساس غرور کرد:« من… از سرعت لذت می برم.»

« جاناتان، درست در لحظه ای که به سرعت کامل برسی، به بهشت دست یافته ای؛ و سرعت کامل، پرواز با سرعت هزار کیلومتر یا میلیون کیلومتر در ساعت نیست، یا حتی پرواز با سرعت نور، زیرا هر عددی محدود است، و تکامل حد و مرزی ندارد. پسرم، سرعت کامل یعنی آنجا بودن.»

چیانگ یکباره به شکلی غیر منتظره ناپدید شد و بیست متر آن طرف تر کنار آب ظاهر شد. این کار در یک لحظه رخ داد و بعد دوباره ناپدید شد و در یک میلیونیم ثانیه کنار جاناتان قرار گرفت. گفت:« تقریبا یک جور تفریح است.»

جاناتان مبهوت مانده بود. فراموش کرد درباره بهشت بپرسید:

« چطور این کار را می کنی؟ چه حسی داری؟ تا چه مسافتی می توانی بروی؟»

مرغ فرزانه گفت:« می توانی به هر مکانی و زمانی که اراده کنی بروی. من به هر جا و هر زمانی که بتوانم به آن بیندیشم، رفته ام.»

به سوی دریا نگریست و ادامه داد:

«عجیب است، مرغانی که کمال را به خاطر سفر حقیر می شمارند، به کندی نیز به جایی نمی رسند. اما آنانی که سفر را به خاطر کمال کنار می گذارند، یکباره به همه جا می رسند. به خاطر داشته باش جاناتان، بهشت مکان یا زمان نیست، زیرا مکان و زمان بسیار بی معنی است. بهشت…»

جاناتان مرغ دریایی که برای کشف ناشناخته دیگری به هیجان آمده بود، پرسید:

«می توانی به من هم یاد بدهی این طور پرواز کنم؟»

« اگر دوست داشته باشی البته.»

«می خواهم یاد بگیرم، کی می توانیم شروع کنیم؟»

«اگر بخواهی همین حالا.»

جاناتان گفت:« می خواهم این طور پرواز کردن را یاد بگیرم.»

درخششی عجیب در چشمانش بود، ادامه داد:« به من بگو چه کنم!»

چیانگ آرام سخن می گفت و با دقت تمام مرغ دریایی جوان را زیر نظر داشت.گفت: « برای اینکه با سرعت اندیشه به هر کجا که می خواهی، پرواز کنی، باید با این آگاهی شروع کنی که همین حالا به آنجا رسیده ای!»

بنا به گفته چیانگ، شگرد کار این بود که دیگر خود را چون موجودی محبوس در کالبدی محدود با بال هایی به وسعت یک متر نبیند که تنها در چهار چوب معینی آزادی عمل دارد. شگرد کار دانستن این بود که ماهیت حقیقی او چون عددی نانوشته، کامل است و هر جا در گستره زمان و مکان موجودیت دارد.

جاناتان هر روز قبل از طلوع آفتاب تا پاسی از نیمه شب سخت تمرین می کرد. با وجود تمام تلاش هایش، حتی نتوانست به اندازه یک پر از جایش بجنبد.

چیانگ بارها و بارها گفت:« ایمان را فراموش کن! برای پرواز نیازی به ایمان نداشتی. نیاز داشتی پرواز را درک کنی. این هم همان است، حالا باز تلاش کن!…»

روزی جاناتان در ساحل ایستاده بود و با چشمان بسته در حال تمرکز بودکه یکباره منظور چیانگ را فهمید:« بله، حقیقت دارد! من کاملم، یک مرغ دریایی نامحدود!» از شعف سرشار شد.

چیانگ که پیروزی در صدایش موج می زد، گفت:« آفرین!»

جاناتان چشم هایش را گشود. او و مرغ فرزانه بر کرانه دیگری از دریا ایستاده بودند .درختان تا سطح آب سر خم کرده بودند و دو خورشید، همزمان بر فراز سرشان در گردش بودند.

چیانگ گفت:« سرانجام متوجه شدی، اما برای مهار خویش، هنوز نیاز به اندکی کار داری…»

جاناتان مبهوت بود:« کجاییم؟»

مرغ فرزانه کاملا رها از همه تاثیرات پیرامونی پاسخ داد:« این طور که پیداست در سیاره ای دیگریم، سیاره ای با آسمانی سبز و دو خورشید.»

جاناتان فریادی از شادی کشید، و این فریاد اولین صدایی بود که از زمان ترک زمین از او شنیده شده بود:« شدنی است!»

چیانگ گفت:« البته که شدنی است جان. اگر بدانی چه می کنی، همیشه شدنی خواهد بود. حال برای مهارخودت…»

وقتی برگشتند، هوا تاریک شده بود. سایر مرغان با احترامی عمیق در چشمانشان به جاناتان می نگریستند، چرا که شاهد بودند که او چطور از جایی که دیر زمانی بر آن میخکوب شده بود، ناپدید شد. جاناتان به سختی تبریکات و تهنیت های آنان را برای مدتی کمتر از یک دقیقه تاب آورد و گفت:« من اینجا تازه واردم! تازه شروع کرده ام! منم که باید از شما بیاموزم!»

سالیوان که همان نزدیکی ایستاده بود، گفت:« در شگفتم جاناتان، تو کمتر از تمام مرغ های دیگری که در این ده هزار سال دیده ام، از آموختن چیزهای جدید بیم داری.» فوج در سکوت فرو رفت و جاناتان از خجالت بی قرار شد.

چیانگ گفت:« اگر بخواهی می توانیم تمرین در زمان را شروع کنیم تا بتوانی در گذشته و آینده پرواز کنی. آنگاه آماده ای تا دشوارترین، پرقدرت ترین و لذت بخش ترین مقوله را آغاز کنی،پرواز به سوی اوج و درک مفهوم مهربانی و عشق.»

یک ماه گذشت، یا مدتی که به نظر یک ماه می آمد، و جاناتان با سرعتی عجیب فرا می گرفت. همیشه از تجربه های معمولی به سرعت درس می گرفت و حالا در مقام شاگرد ویژه مرغ فرزانه، درس های تازه اش را مانند رایانه ای از جنس پر، به سرعت در خود می پذیرفت.

آنگاه روزی رسید که چیانگ ناپدید شد. آرام با همه آنان سخن گفت و تشویقشان کرد که هرگز از آموختن و تمرین، و تلاش برای درک هر چه بیشتر اصل نادیدنی و کامل سراسر زندگی دست بر ندارند. سپس همان گونه که سخن می گفت، پرهایش تابناک و تابناک تر شد و سرانجام چنان درخشیدن گرفت که هیچ مرغی را یارای نگریستن نماند. گفت:

«جاناتان!»

و این آخرین کلمات او بود.

« همواره با عشق عمل کن!»

زمانی که دوباره توان نگریستن یافتند، چیانگ رفته بود.

همچنان که روزها سپری می شد، جاناتان بارها و بارها خویش را در حال اندیشیدن به زمینی یافت که از آن آمده بود. اگر فقط یک دهم_ یا حتی یک صدم_ از آنچه را در اینجا فهمیده بود، در آن هنگام که روی زمین بود درک می کرد، زندگی چقدر پر معناتر می شد.

روی شن ها ایستاد و در شگفت ماند که آیا ممکن بود مرغی آنجا باشد که سعی کند محدودیت هایش را در هم بشکند و مفهوم پرواز را، فراسوی تقلا برای به چنگ آوردن تکه ای نان از یک قایق، درک کند؟

شاید حتی مرغی نیز باشد که به خاطر سخن گفتن از حقیقت پیش روی فوج، در تبعید باشد .جاناتان هر چه بیشتر درس های مهربانی را تمرین می کرد و هر چه بیشتر تلاش می کرد ماهیت عشق را دریابد، بیشتر مشتاق بازگشت به زمین می شد.

چرا که با وجود گذشته ای تنها، جاناتان، این مرغ دریایی، به دنیا آمده بود تا آموزگار باشد و شیوه خاص او برای تجلی این عشق، بخشیدن قسمتی از حقیقت خودیافته به آن مرغی بود که فرصتی برای درک حقیقت می جست.

سالیوان که اکنون در پرواز با سرعت اندیشه مهارت یافته بود و به دیگران نیز در یاد گرفتنش کمک می کرد، تردید داشت. گفت:

« جان، تو خودت زمانی تبعیدی بودی. چرا تصور می کنی شاید یکی از آن مرغ ها حالا به حرف هایت گوش بدهد؟ این ضرب المثل را شنیده ای که ” مرغی که بالاتر پرواز کند، دورتر را خواهد دید”، و می دانی که حقیقت دارد. آن مرغانی که تو از میانشان آمده ای، روی زمین مانده اند و بر سر هم فریاد می کشند و با هم جدال می کنند. هزار فرسنگ از بهشت دورند و تو می گویی که می خواهی از همان جا که هستند، بهشت را نشانشان بدهی! جان، آن ها حتی تا نوک بالهای خودشان را هم نمی بینند! همین جا بمان و به مرغان تازه وارد کمک کن، آن هایی که آن قدر اوج گرفته اند تا مفهوم حرف های تو را درک کنند.» لحظه ای سکوت کرد و ادامه داد:« اگر چیانگ به جهان های پیشین خود بازگشته بود، تو امروز کجا بودی؟»

سخن آخر موثر بود و سالیوان حق داشت.« مرغی که بالاتر پرواز کند، دورتر را خواهد دید».

جاناتان آنجا ماند و با مرغان تازه واردی که با استعداد و مشتاق آموختن درس های خود بودند، به کار پرداخت. اما پس از مدتی احساس قبلی برگشت. دیگر نمی توانست فارغ از فکر یکی دو مرغی که ممکن بود روی زمین توانایی آموختن را داشته باشند، به کارش ادامه بدهد. اگر آن روزها که تبعید شده بود، چیانگ روی زمین آمده بود، چه بسا بسشتر می آموخت!

سرانجام رو به سالیوان گفت:<< سالی، من باید برگردم، شاگردان تو خوب پیشرفت می کنند و به زودی می توانند برای آموزش تازه واردها کمکت کنند>>.

سالیوان آهی کشید، اما مخالفت نکرد. تنها گفت:« فکر می کنم دلم برایت تنگ شود جاناتان.»

جاناتان پاسخ داد:« سالی، شرم آور است! ما هر روز چه چیزی را تمرین می کنیم؟ اگر دوستی مان در قید چیزهایی چون زمان و مکان باشد، پس هنگامی که سرانجام بر زمان و مکان چیره شویم، برادری مان را نابود کرده ایم. اما غلبه بر مکان و تمام آنچه پشت سر گذاشته ایم،« اینجا»ست. غلبه بر زمان و تمام آنچه پشت سر گذاشته ایم، همین « اکنون» است. و در این بحبوحه « اینجا و اکنون»، تصور نمی کنی ممکن است هراز گاهی همدیگر را ببینیم؟»

سالیوان مرغ دریایی، بی آنکه بخواهد خندید و با مهربانی گفت:« مرغ دیوانه، اگر کسی باشد که بتواند به مرغی روی زمین یاد دهد که چطور فرسنگ ها دورتر را ببیند، همانا جاناتان لیوینگیستون است.» آنگاه به ماسه ها چشم دوخت و گفت:« خداحافظ دوست من، خداحافظ جان.»

« خداحافظ سالی. باز همدیگر را می بینیم.» جاناتان با این سخن، تصویری از فوج عطیم مرغان را در ساحل زمانی دیگر به ذهن آورد. به لطف تمرین هایش می دانست استخوان و پر نیست، تجلی کاملی از آزادی و پرواز است که محدودیتی ندارد.

فلیچر لیند، مرغ دریایی، هنوز خیلی جوان بود، اما می دانست تاکنون از سوی فوج با هیچ پرنده ای چنین رفتار تند و غیر عادلانه ای نشده است.

با خشم فکر کرد:« برایم مهم نیست چه می گویند.» در همان حال که به سوی صخره های دوردست پرواز می کرد، تصویری که در ذهن داشت تار و مبهم شد. « پرواز که تنها از اینجا به آنجا پریدن نیست، این که از پشه ها هم برمی آید! فقط یک چرخ کوچک_آن هم برای تفریح_ دور مرغ ارشد زدم و حالا تبعیدی ام! کورند؟ نمی بینند؟ تصورش را ندارند که چه شکوهی در پرواز واقعی نهفته است؟ اهمیت نمی دهم چطور فکر می کنند. نشانشان می دهم پرواز چیست! اگر چیزی که می خواهند این است، پس یاغی تمام عیار می شوم. کاری می کنم که چنان افسوس بخورند…»

مدیر سایت نوشته شده توسط:

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    8 + 1 =