جاناتان مرغ دریایی

زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه

فصل سوم

جاناتان آرام صخره های دور دست را دور زد و همه چیز را زیر نظر گرفت. فیلچر جوان، این مرغ دریایی سرسخت، به واقع یک شاگرد پرواز بود. در آسمان قوی، سبک و سریع بود، اما بسیار مهم تر، شوقی سوزان برای آموختن پرواز داشت.

در این لحظه پیکری محو و خاکستری رنگ، با چرخشی به قصد شیرجه پدیدار شد و با سرعت دویست و چهل کیلومتر در ساعت از کنار آموزگار خود گذشت. یکباره تلاش دیگری را برای چرخش آرام عمودی شانزده نقطه ای آغاز کرد و با صدای بلند شروع کرد به شمردن نقاط.

« …هشت… نه… ده… جاناتان ببین! دارم از سرعت هوا هم می گذرم …یازده… دلم می خواهد توقف درجا را یاد بگیرم، درست مثل تو… دوازده …اما… نمی توانم… از پسش بربیایم… سیزده… این سه نقطه آخر …بدون… چهارده… آآآخ خ خ!»

باز ماندن فلیچر در اوج کار برایش سنگین بود و آزردگی اش را از شکست به دنبال داشت. به پشت افتاد، معلق خورد و با ضربتی مهیب واژگون شد. سر انجام نفس زنان، صد پا پایین تر از آموزگار، به خود آمد.

«داری وقتت را با من هدر می دهی جاناتان! من خیلی کودنم! خیلی احمقم! بارها و بارها تلاش می کنم، اما باز هم متوجه نمی شوم.»

جاناتان از آن بالا نگاهی به او انداخت و سر تکان داد.

« مطمئنا تا زمانی که بخواهی آن قدر سفت و بدون انعطاف صعود کنی، موفق نمی شوی. فلیچر تو در ابتدای کار شصت کیلومتر در ساعت را از دست دادی! باید نرم باشی! محکم ولی نرم،یادت است؟» خود را پایین، هم سطح مرغ جوان رساند. « بیا حالا با هم امتحان کنیم، هماهنگ با هم. به نحوه ی صعود توجه کن! شروعی نرم و راحت.»

در پایان سه ماه، جاناتان شش شاگرد دیگر هم داشت که همگی تبعیدی بودند، اما در مورد ایده ی جدید و عجیب و غریب پرواز به خاطر لذت پرواز، کنجکاو بودند.

اما برای آنان آسان تر بود نمایش های هوایی پیشرفته را تمرین کنند تا انگیزه ی فراسوی آن را دریابند.

جاناتان غروب ها در ساحل می گفت:« هر کدام از ما در حقیقت انگاره ای از یک مرغ فرزانه ایم، انگاره ای نامحدود از آزادی؛ و پرواز درست و دقیق گامی است به سوی تجلی بخشیدن به ماهیت حقیقی مان. باید هر چه را موجب محدودیت مان است، کنار بگذاریم. علت همه ی این تمرین ها، تمرین سرعت زیاد، سرعت کم، و حرکات موزون دشوار همین است…»

… و شاگردان خسته از پرواز روزانه به خواب رفته بودند. تمرین را دوست داشتند، چون سریع و هیجان انگیز بود و عطش آنان را برای آموختن فرو می نشاند، عطشی که با پشت سر گذاردن هر درس بیشتر می شد. اما هیچ کدامشان، نه حتی فلیچر لیند، باور نمی کرد که پرواز خیال هم می تواند به اندازه پرواز باد و پر، واقعی باشد.

جاناتان گاهی می گفت:« تمام جسم شما، از نوک این بال تا نوک آن بال چیزی نیست مگر اندیشه ی شما از خودتان، به همان شکلی که قادر به دیدنش هستید. زنجیر اندیشه تان را بشکنید، آنگاه زنجیر جسمتان می شکند…» اما به هر نحوی که این سخنان را می گفت، فرقی نمی کرد. این سخنان به افسانه ای شیرین می مانست و آن ها بیشتر از همه به خواب احتیاج داشتند.

یک ماه گذشت تا اینکه جاناتان گفت زمان بازگشت به سوی فوج فرا رسیده است.

هنری کالوین، یکی از مرغان دریایی گفت:« ما هنوز آماده نیستیم، ما تبعیدی هستیم و از ما استقبال نمی کنند. نمی توانیم خودمان را مجبور به رفتن به جایی کنیم که از ما استقبال نمی شود، می توانیم؟»

جاناتان گفت:« ما آزادیم هر جا که می خواهیم برویم و هر چه هستیم، باشیم.» آنگاه از روی ماسه ها پر کشید و به سوی شرق، فوج و سرزمین زادگاهش چرخید.

شاگردان نگران بودند، زیرا بر اساس قانون فوج، تبعیدی هرگز حق بازگشت نداشت و ده هزار سال بود که این قانون هرگز زیر پا گذاشته نشده بود. قانون می گفت بمان، جاناتان می گفت برو. و اکنون او تقریبا یک کیلومتر جلوتر بود. اگر بیشتر صبر می کردند، جاناتان باید به تنهایی با یک فوج دشمن رودررو می شد.

فلیچر تقریبا آگاهانه گفت:« خوب، اگر ما عضوی از فوج نیستیم، لزومی ندارد از قوانین فوج پیروی کنیم. این طور نیست؟ به علاوه، اگر نبردی در کار باشد آنجا مفیدتریم تا اینجا.»

به این ترتیب در آن صبحدم، هر هشت نفر از غرب پرواز کردند. به شکل دو لوزی آرایش یافته بودند و نوک بال هایشان تقریبا بر هم مماس بود. با سرعتی بیش از دویست کیلومتر در ساعت، به ساحل شورای فوج رسیدند. جاناتان سرگروه بود و فلیچر به نرمی در سمت بال راست و هنری کالوین،پرتحرک و سرزنده، در سمت بال چپ او قرار داشت. آنگاه گروه در همان آرایش به سمت راست چرخید، همچون یک پرنده… هم سطح… آنگاه معکوس… و باز هم سطح… و دوباره معکوس، و باد در میانشان می پیچید.

آرایش گروه، چون شمشیری غول آسا، هیاهو و نزاع زندگی روزمره ی فوج را از هم کسست و چشمان هشت هزار مرغ دریایی بدون حتی پلک زدن، به آنان دوخته شد. هر هشت پرنده، یکی پس از دیگری، با چرخشی کامل خود را به سرعت بالا کشیدند و دور مرغان چرخی زدند و با توقفی ناگهانی و یکباره بر شن های ساحل فرود آمدند .آنگاه، گویی چنین اتفاقاتی کاملا عادی باشد، جاناتان شروع به نقد و بررسی پرواز گروه کرد.

با لبخندی کنایه آمیز گفت:« برای شروع، همگی در ملحق شدن کمی کند بودید.»

گویی اخگری در میان فوج افتاده بود. این مرغان طرد شده بودند! و اکنون بازگشته اند! و چنین چیزی… چنین چیزی ممکن نیست! پیشگویی فلیچر درباره ی نبرد، در میان بهت فوج ناپدید شد .

بعضی از مرغان جوان تر فوج گفتند:« بسیار خوب! گیرم طرد شده باشند، اما این طور پرواز را از کجا یاد گرفته اند؟»

تقریبا یک ساعت طول کشید تا صدای مرغ ارشد به گوش همه ی فوج رسید:« به آنها توجه نکنید! هر مرغی که با یک تبعیدی حرف بزند، خودش نیز مطرود است. هر مرغی به یک تبعیدی نگاه کند قانون فوج را زیر پا گذاشته است.»

از همان لحظه، انبوهی از پرهای خاکستری به جاناتان پشت کردند، اما به نظر می رسید او اعتنایی ندارد. جلسه ی تمرینش را مستقیم روی ساحل شورا برگزار کرد و برای اولین بار شاگردانش را وادار به استفاده از نهایت توانایی شان کرد.

در پهنه ی آسمان فریاد زد:« مارتین، مرغ دریایی! ادعا می کنی پرواز با سرعت پایین را بلدی. هیچ چیز بلد نیستی، مگر اینکه ثابت کنی! پرواز کن!»

مارتین ویلیام، مرغ دریایی کوچک و بسیار آرام، از اینکه جنین ناگهانی با فرمان آموزگار خود مواجه شده بود، یکه خورد. چنان پروازی با سرعت کم انجام دادکه خودش هم مبهوت ماند و به افسانه ای در سرعت کم تبدیل شد. در میان ملایم ترین نسیم توانست چنان انحنایی به پرهایش دهد که بدون حتی یک بال زدن، از روی شن ها بلند شد و به سوی ابرها رفت و بازگشت.

چارلز رولاند نیز به همین ترتیب، تا ارتفاع بیست و چهار هزار پایی بر فراز قله ی »باد کوهستان کبیر» پرواز کرد و در حالی که در هوای سرد و رقیق کوهستان به سختی نفس می کشید، شادمان و شگفت زده فرود آمد، در اندیشه ی پروازی در ارتفاع بالاتر برای فردا.

فلیچر هم که بیش از هر مرغ دیگری عاشق حرکات دشوار موزون بود، چرخش عمودی آرام شانزده نقطه ای خودش را با موفقیت انجام داد و فردا با چرخشی سه گانه از آن هم فراتر رفت. همان طور که در آن اوج، پرهایش چون نور خورشید می درخشید، چشمان زیادی از ساحل دزدانه او را می نگریست. در هر ساعت روز، جاناتان کنار تک تک شاگردانش بود. درس را توضیح می داد،راهنمایی شان می کرد، پیشنهادهایی می داد و سخت می گرفت. برای تفریح، شب هنگام با آن ها در میان ابر و توفان پرواز می کرد، موقعی که مرغان فوج، درمانده و تیره روز، روی زمین کز کرده بودند.

وقتی پرواز به پایان رسید، شاگردان همگی روی شن ها استراحت می کردند و صمیمانه به سخنان جاناتان گوش می دادند. او فکرهای جنون آمیزی داشت که درک نمی کردند، اما پندارهایی هم داشت که برای آنان قابل درک بود.

اندک اندک شبانگاهان، حلقه ی دیگری بر گرد شاگردان شکل گرفت، حلقه ای از مرغان کنجکاو که در تاریکی ساعت ها گوش می دادند و نمی خواستند مرغی دیگر را ببینند یا دیده شوند و پیش از سپیده دم نیز ناپدید می شدند.

یک ماه از بازگشت گروه به سوی فوج گذشته بود که اولین مرغ دریایی از میان فوج، از خط عبور کرد و خواست پرواز را فرا بگیرد. او که ترنس لاول نام داشت، با این درخواست از سوی فوج محکوم شد و عنوان تبعیدی گرفت و به این ترتیب هشتمین شاگرد جاناتان شد.

شب بعد کرک مینارد تلوتلو خوران و در حالی که بال چپش را روی زمین می کشید، از میان فوج به سوی جاناتان آمد و بر پاهای او افتاد. بسیار آرام گفت: « کمکم کن، من می خواهم پرواز کنم.» چون مرغی در حال احتضار ادامه داد: «پرواز را بیش از هر چیز دیگری در جهان دوست دارم.»

جاناتان گفت:« پس با ما بیا، از زمین برخیز و اوج بگیر، تمرین را شروع می کنیم.»

« اما… اما تو متوجه نیستی. بالم، نمی توانم بالم را حرکت دهم.»

«مینارد، مرغ دریایی، تو آزادی تا خودت باشی، خویشتن راستینت، اینجا و اکنون. هیچ چیز نمی تواند سد راه تو باشد. این قانون مرغ کبیر است، قانونی که حاکم است.»

« می گویی می توانم پرواز کنم؟»

«می گویم آزادی.»

کرک مینارد به سادگی و به سرعت بال هایش را گشود و به راحتی در آسمان تاریک شبانگاهی اوج گرفت. از ارتفاع پانصد پایی با تمام توان چنان فریاد کشید که فوج مرغان از خواب پریدند:« می توانم پرواز کنم! گوش بدهید! من پرواز می کنم!»

با طللوع خورشید، حدود هزار مرغ بیرون حلقه ی شاگردان ایستاده بودند و با کنجکاوی به مینارد نگاه می کردند. اهمیت نمی دادند کسی آنها را می بیند یا نه، فقط گوش می دادند و سعی می کردند حرف های جاناتان را بفهمند.

او از چیزهای بسیار ساده می گفت، اینکه هر پرنده ای حق دارد پرواز کند، که آزادی سرشت طبیعی اوست و باید هر چه را مانع این آزادی است کنار گذاشت، آداب و رسوم، خرافات یا هر محدودیتی. صدایی از میان جمعیت آمد:« کنار گذاشت؟ حتی اگر قانون فوج باشد؟»

جاناتان پاسخ داد:« تنها قانون حقیقی ان است که به آزادی رهنمون شود. هیچ قانون دیگری وجود ندارد.»

صدایی دیگر بلند شد:« چطور انتظار داری مثل تو پرواز کنیم، تو برگزیده ای و دارای موهبتی، تو الهی هستی، فراتر از همه مرغان.»

«به فلیچر نگاه کنید! لاول! چارلز رولاند! همه ی آنها هم برگزیده، الهی و دارای موهبتند؟ آن ها برتر از شما نیستند، برتر از من نیز. تنها تفاوتاین است که آن ها شروع کردند به درک هستی راستینشان و آن را تمرین کردند.»

شاگردان، و همچنین فلیچر با بی قراری جابه جا شدند. متوجه نشده بودند که این همان کاری است که انجام داده بودند.

جمعیت مرغان روز به روز بیشتر می شد. برای پرس و جو می آمدند، تا معبودی برای خود بیابند، یا اینکه تحقیر کنند.

صبح یک روز فلیچر پس از تمرین پیشرفته ی سرعت به جاناتان گفت:« در فوج شایع شده که اگر تو فرزند مرغ کبیر نیستس، پس قطعا هزار سال از زمان خود پیشی.»

جاناتان آهی کشید و اندیشید« بهای کج فهمی! از دیدگاه آنان یا شیطانی یا خدا.» گفت:« نظر تو چیست فلیچر؟ آیا ما از زمان خود پیشیم؟»

سکوتی طولانی حکمفرما شد. آنگاه فلیچر پاسخ داد:« خوب، این نوع پرواز همیشه وجود داشته، و هر کسی که خواستار کشف و فرا گرفتن آن بوده، می توانسته آن را بیامورد. این ربطی به زمان ندارد. شاید ما از رسوم جلوتر باشیم، جلوتر از شیوه ی پرواز بیشتر مرغان.»

جاناتان گفت:« این هم حرفی است.»

برخاست و مدتی با پرواز وارونه چرخ زد:« بهتر از عقیده ی جلوتر بودن از زمان است.»

درست یک هفته بعد واقعه ای رخ داد. فلیچر مراحل پرواز با سرعت بالا را برای اعضای جدید توضیح می داد و تازه شیرجه از ارتفاع دو هرار متری را به پایان رسانده بود و داشت در ارتفاع چند سانتیمتری ساحل با سرعتی مهیب چون رد خاکستری ممتدی می گذشت که ناگهان پرنده ی جوانی که اولین پروازش را تمرین می کرد و در حال صدا زدن مادرش بود، در مسیر او قرار گرفت. فلیچر برای اجتناب از برخورد با پرنده ی جوان، در یک دهم ثانیه به سختی به سمت چپ چیپید و با سرعتی بیش از سیصد کیلومتر در ساعت به صخره ی خارای سختی خورد.

گویی صخره برای او دری عظیم و محکم به سوی جهان دیگر بود. لحظه ی برخورد، انفجاری از هراس، شوک و تاریکی بود و سپس در آسمانی ناشناخته و بسیار شگرف حضور داشت. فراموش می کرد و به یاد می آورد و باز هم فراموش می کرد .هراسان، اندوهگین و متاسف بود، به شدت متاسف بود.

ندایی مانند آنچه در نخستین روز ملاقاتش با جاناتان شنیده بود به گوشش رسید.

«فلیچر، شگرد کار این است که سعی کنیم با شکیبایی، و به ترتیب بر محدودیت هایمان فایق آییم. پرواز از میان صخره تا اندک زمانی دیگر در برنامه ما نیست.»

«جاناتان!»

آموزگار با لحنی جدی گفت:« یا به گفته شما، فرزند مرغ کبیر.»

« تو اینجا چه می کنی؟ صخره! من… من مرده ام… بله؟»

« اوه فلچ، دست بردار! اگر با من حرف می زنی، خوب معلوم است که نمرده ای، مرده ای؟ کاری که تو کردی، تغییر سطح آگاهی به طور ناگهانی بود. حال انتخاب با توست، می توانی همین جا بمانی و درس های این سطح را بیاموزی، سطحی که کاملا برتر از سطحی است که ترک گفته ای. یا می توانی به عقب بازگزدی و با فوج کار کنی. مرغان سالخورده منتظر نوعی فاجعه بودند. اما قطعا غافلگیر شده اند که تو به این خوبی به آن ها لطف کردی.»

« البته که می خواهم میان فوج بازگردم، من تازه کارم را با گروه جدید شروع کرده بودم.»

« بسیار خوب فلیچر. آنچه درباره آن جسم گفتیم به یاد می آوری، اینکه جسم چیزی نیست مگر اندیشه…؟»

فلیچر سری تکان داد، بال هایش را گسترد و چشمانش را پای صخره گشود. تمام جمعیت مرغان فوج گرداگردش بودند. وقتی حرکتی به خود داد، هیاهوی رعد آسایی از جیغ و فریاد برخاست:

«زنده است! او که مرده بود، حالا زنده شده!»

« با نوک بالش او را لمس کرد! او را زنده کرد! پسر مرغ کبیر!»

« نه! او قبول ندارد! او شیطان است! شیطان! آمده فوج را از بین ببرد!»

جمعیت مرغان به چهار هزار می رسید، همگی وحشت زده از آنچه رخ داده بود. فریاد شیطان! شیطان! چون توفان اقیانوس از میانشان گذشت.

با چشمانی شرربار و منقارهایی تیز پیش آمدند تا نابود کنند.

جاناتان پرسید:« فلیچر، اگر اینجا را ترک می کردیم، احساس بهتری نداشتی؟»

«اگر چنین می کردیم، بی تردید اعتراضی نداشتم.»

در یک لحظه، همگی پانصد متر دورتر کنار هم ایستاده بودند و منقارهای جمعیت مرغان در فضای خالی بسته شد.

جاناتان گیج شده بود:« چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی آزاد است، و اینکه اگر اندک زمانی را به تمرین بپردازد، این موضوع به او اثبات خواهد شد؟ چرا اینقدر دشوار است؟»

فلیچر که هنوز از شگفتی تغییر موقعیت، پلک هایش را بر هم می زد گفت:

« تو چه کار کردی؟ چطور به اینجا رسیدیم؟»

«گفتی می خواهی از جمعیت دور شوی، نگفتی؟»

« بله! اما تو چطور …»

« مثل هر کار دیگری فلیچر، تمرین.»

صبح هنگام، فوج حماقتش را از یاد برده بود. اما فلیچر به یاد داشت. گفت: « جاناتان، یادت می آید مدت ها پیش درباره ی عشق ورزیدن به فوج به من چه گفتی؟ آن قدر که برگردم و به آن ها کمک کنم تا یاد بگیرند؟»

« بله.»

« نمی فهمم چه طور می توانی به جمعیتی از مرغان عشق بورزی که سعی داشتند تو را بکشند.»

« اوه، فلچ، البته که نمی توان به نفرت و شر عشق ورزید. باید تمرین کرد تا مرغ دریایی حقیقی را دید، نیکی درون هر یک از آنان را، و آنگاه به آنان کمک کرد تا این نیکی را درون خود ببینند. منظور من از عشق همین است. وقتی به راستی آن را درک کنی، جالب است .مثلا مرغ جوان پرشوری را به یاد دارم که اسمش فلیچر لیند بود. تازه تبعید شده بود و آماده بود تا سرحد مرگ با فوج بجنگد و جهنم تلخ خویش را روی صخره های دوردست بسازد. در عوض امروز بهشت خویش را ساخته است و تمام فوج را به همین مسیر رهبری می کند.»

فلیچر رو به آموزگارش کرد، برای لحظه ای ترس در چشمانش نقش بست:« من و رهبری؟ منظورت چیست، من رهبری کنم؟ تو اینجا آموزگاری. نمی توانی اینجا را ترک کنی!»

« نمی توانم؟ گمان نمی کنی ممکن است فوج های دیگری هم وجود داشته باشند؟ فلیچرهای دیگری که بیش از این یکی به آموزگار نیاز دارند تا به سوی نور هدایتشان کند؟»

«من؟ جان، من یک مرغ دریایی ساده ام، و تو… »

« …تنها پسر مرغ کبیر، این طور است؟» جاناتان آهی کشید و نگاهش را به دریا دوخت: « دیگر به من نیازی نداری. تنها لازم است به شناخت خود ادامه دهی، هر روز بیش از روز قبل. تا آن فلیچر، مرغ دریایی نامحدود و حقیقی را بشناسی .او آموزگار توست. تو نیاز به شناخت و درک و تجربه ی او داری.» لحظه ای بعد، جسم جاناتان در هوا موج گرفت، مرتعش شد و شروع کرد به محو شدن.

« به آنان اجازه نده شایعات احمقانه درباره ی من بگویند، یا از من خدایی بسازند. باشد فلچ؟ من مرغ دریایی ام. پرواز را دوست دارم، شاید…»

« جاناتان!»

« فلچ بینوا! آنچه دیدگانت به تو می گویند باور نکن! چشم هایت تنها محدودیت را نشانت می دهند. با ادراک خود بنگر، آنچه را اکنون می دانی دریاب، آنگاه راه پرواز را خواهی یافت.»

ارتعاش به پایان رسید. جاناتان، مرغ دریایی، در فضای خالی ناپدید شد.

پس از مدتی، فلیچر به سوی آسمان پر کشید و با گروه تازه ای از شاگردانش که مشتاق نخستین درس بودند روبه رو شد.

با لحنی جدی گفت:« برای شروع باید بدانید که مرغ دریایی انگاره ای نامحدود از آزادی است، تجلی مرغ کبیر، و تمام جسم شما_ از نوک یک بال تا نوک بال دیگر_ چیزی نیست مگر اندیشه تان.»

مرغان جوان، مات و مبهوت به او نگاه کردند. به نظرشان چنین چیزی نمی توانست مربوط به اصول چرخش حلقه ای باشد.

فلیچر آهی کشید و دوباره شروع کرد:« هوم، بله… خوب…» با دقت به آنان نگاه کرد و گفت:« بیایید با پرواز هم سطح شروع کنیم.» و با گفتن این حرف، یکباره دریافت که وقتی دوستش می گفت بیش از فلیچر الهی نیست، کاملا حق داشت.

اندیشید: « بدون محدودیت، جاناتان؟ پس زمان درازی طول نمی کشد تا از میان هوای رقیق عبور کنم و بر ساحل تو پدیدار شوم و یکی دو شگرد از پرواز نشانت دهم.»

با اینکه تلاش کرد نزد شاگردانش به شکل شایسته ای جدی باشد، ناگهان تنها برای لحظه ای، آنان را آن گونه دید که حقیقتا بودند، و فراتر از دوست داشتن، به آنچه می دید عشق ورزید. اندیشید:« بدون محدودیت، جاناتان؟» و لبخند زد .پیکار برای آموختن آغاز شده بود .

مدیر سایت نوشته شده توسط:

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    2 + 5 =