جاناتان مرغ دریایی

زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه

قسمت اول

 

صبح بود و آفتاب تازه بر آمده، انوار طلایی اش را بر چین و شکن دریای آرام می پاشید. در یک میلی ساحل، قایق ماهیگیری بر پهنه ی آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به فوج مرغان دریایی رسید و هزاران مرغ آمدند تا بر سر تکه ای خوراکی با هم جدال کنند. آری، روز پرهیاهوی دیگری آغاز شده بود.

اما در آن دور دست، آن سوی قایق و ساحل، جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، تنها داشت تمرین می کرد. در اوج صد پایی آسمان، پاهای پره دارش را به زیر کشیده بود، منقارش را بالا گرفته بود، و تلاش می کرد قوسی تند و دردناک به بالهایش بدهد. چنین قوسی به مفهوم پرواز با سرعت کم بود، و اکنون چنان سرعتش را کم کرده بود که نوازش باد را بر چهره اش حس می کرد. چنان که پهنه اقیانوس، زیر بال هایش بی حرکت می نمود. چشم هایش را با تمرکزی عمیق تنگ کرد و با نفسی حبس شده در سینه، سعی کرد قوس بیشتری به بال هایش دهد. اما، ناگهان پرهایش ژولید و جاناتان از حرکت باز ماند و سرنگون شد.

می دانید که مرغان دریایی هنگام پرواز مکث نمی کنند و هرگز، حتی برای لحظه ای، بی حرکت نمی مانند. باز ایستادن از پرواز برای مرغان دریایی زشت و شرم آور است.

ما جاناتان، این مرغ دریایی، بدون شرمساری بار دیگر آرام، قوس تندی به بالهایش داد و سرعتش را کمتر و کمتر کرد و دوباره بی حرکت ماند. بله، او مرغی عادی نبود.

بیشتر مرغان دریایی، زخمتی بیش از آموختن ساده ترین اصول پرواز به خود نمی دهند .فقط یاد می گیرند چطور از سواحل به سوی غذا پرواز کنند و چطور بازگردند .برای بسیاری از مرغان، تنها خوردن غذا مهم است و نه پرواز. اما برای این مرغ دریایی، پرواز بود که ارزش داشت، نه غذا. جاناتان لیوینگستون بیش از هر چیز، عاشق پرواز بود.

دریافته بود با این طرز تفکر نمی تواند مورد لطف مرغان دیگر قرار گیرد. حتی والدینش هم نگران بودند که او سراسر روز تک و تنها، بارها و بارها پرواز در ارتفاع پایین را تمرین و تجربه می کرد.

نمی دانست مثلا چرا وقتی در ارتفاعی کمتر از نصف فاصله بال هایش روی سطح آب می پرد، با تلاشی کمتر، مدت بیشتری در هوا می ماند. پرواز او با داخل شدن پاهایش در آب پایان نمی گرفت و با پاهای تنگ به شکم چسبیده اش، ردی طولانی و گسترده بر سطح آب به جا می گذاشت. وقتی فرود را شروع می کرد و با پاهای جمع شده اش سر می خورد و مسیر ماسه ای را پشت سر می گذاشت، پدر و مادرش واقعا می ترسیدند.

یک روز مادرش پرسید:«چرا جان، چرا؟ چرا این قدر برایت سخت است که مثل بقیه باشی؟ چرا پرواز در ارتفاع پایین را به پلیکان ها و آلباتروس ها نمی سپاری؟ چرا غذا نمی خوری؟ جان، از تو تنها پر و استخوان مانده! »

«مادر، برایم مهم نیست که پر و استخوان شده باشم، فقط دوست دارم بدانم چه کارهایی را می توانم در هوا انجام بدهم و چه کارهایی را می توانم در هوا انجام بدهم و چه کارهایی را نمی توانم. فقط همین. فقط می خواهم بدانم.»

پدر با مهربانی گفت:« ببین جاناتان، زمستان نزدیک است، قایق ها کم می شوند و ماهی ها به عمق آب می روند. اگر لازم است چیزی یاد بگیری، درباره غذا و راه های به دست آوردن آن یاد بگیر. بدان که پرواز بسیار خوب است، اما فراموش نکن پرواز برای سیر کردن شکم است.»

جاناتان مطیعانه حرف های پدر را تأیید کرد و چند روزی سعی کرد رفتارش مثل مرغان دیگر باشد. واقعا تلاش کرد و همانطور که در اطراف اسکله و قایق های ماهیگیری به طرف تکه های نان و ماهی شیرجه می زد، به جیغ و داد و جدال با دیگر مرغان پرداخت، اما فایده ای نداشت.

یک ماهی کولی را که به سختی به دست آورده بود، به میل خود برای مرغ پیر و گرسنه ای انداخت که به دنبال آن بود، فکر کرد:<<چه بیهوده! می توانستم این همه وقت را صرف یاد گرفتن پرواز کنم. چیزهایی زیادی برای یاد گرفتن وجود دارد>>.

طولی نکشید که دوباره به خلوت خود در دور دست ها بازگشت. تمرین، دانسته هایش در این باره بیشتر از تیزبال ترین مرغ دریایی جهان بود.

در ارتفاع هزارپایی، همان طور که بالهایش را با شدت هر چه تمام به هم می زد، به سوی امواج شیرجه زد. آن گاه پی برد که چرا مرغان دریایی هیچ وقت شیرجه های پر قدرت و تند انجام نمی دهند.

فقط در عرض شش ثانیه، با سرعت صد کیلومتر در ساعت در حال پرواز بود، سرعتی که در آن، بال هایش بی ثبات رو به بالا کشیده می شد.

با اینکه همه توانش را به کار برد و تا حد امکان محتاط عمل کرد، در سرعت بالا مهارش را از دست داد و این موضوع بارها و بارها تکرار شد.

تا ارتفاع هزار پایی اوج گرفت. نخست با همه توان، مستقیم پیش رفت، انگاه شیرجه عمودی پر قدرتی را آغاز کرد. هر گاه بال چپش بر اثر فشار رو به بالا از حرکت می ماند، با شدت به چپ کشیده می شد. آنگاه برای جبران، بال راستش را بی حرکت نگاه می داشت و مانند شعله ای در میان باد وحشی به راست می پیچید.

محتاط بودن در آن فشار شدید چندان آسان نبود. ده بار تلاش کرد و هر ده بار، وقتی سرعتش از صد کیلومتر در ساعت می گذشت، مهارش را از دست می داد و به شکل توده ای از پر، به شدت در آب سقوط می کرد.

در حالب که آب از سر و رویش می چکید، سرانجام به این نتیجه رسید که شگرد کار این است که در سرعت بالا بال هایش را بی حرکت نگه دارد.

بله، سرعت خود را تا پنجاه کیلومتر در ساعت برساند و بعد بال هایش را بی حرکت نگه دارد. بار دیگر در ارتفاع دو هزار پایی تلاش کرد. چرخی زد و حالت شیرجه به خود گرفت .درست در لحظه ای که سرعتش از هشتاد کیلومتر می گذشت، منقارش را مستقیم به سمت پایین گرفت و بال هایش را با صلابت گشود. این کار تمام توانش را می طلبید، اما کارساز بود. در عرض ده ثانیه به سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت رسید. حالا در میان مرغان دریایی به رکوردی جهانی دست یافته بود.

اما این پیروزی دیری نپایید، چون درست در لحظه ای که زاویه بال هایش را تغییر داد، ناگهان همان فاجعه وحشتناک و مهارناپذیر تکرار شد و در سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت، با ضربه ای انفجار گونه مواجه شد. جاناتان، مرغ دریایی، انگار میان هوا و زمین منفجر شد و به شدت به سطح آب دریا خورد که چون سنگفرش سخت می نمود.

وقتی به خود آمد، مدتی از تاریکی هوا گذشته بود. زیر نور ماه بر سطح اقیانوس شناور بود و بال هایش چون دو قطعه سرب، سخت و سنگین بود. اما بار شکست بر دوشش، از آن هم سنگین تر بود. با درماندگی آرزو کرد کاش سنگینی شکست آن قدر زیاد بود که او را آرام آرام به قعر دریا می فرستاد و همه چیز را پایان می بخشید.

همان طور که در آب فرو می رفت، صدای غریب و ژرف از درونش برخاست: « چاره ای نیست، من مرغ دریایی ام و محدود به طبیعت خویش، اگر قرار بود با سرعت پرواز کنم، باید بال هایی به کوتاهی بال های شاهین داشتم و به جای ماهی، موش می خوردم. پدرم حق داشت. باید دست از حماقت بردارم. باید به خانه و نزد مرغان دیگر برگردم و به آنچه هستم راضی باشم، یک مرغ دریایی بینوا و محدود.»

صدا خاموش شد و جاناتان همه چیز را پذیرفت. جای یک مرغ دریایی هنگام شب، ساحل است. با خود پیمان بست از این لحظه به بعد یک مرغ عادی باشد. با این کار همه را خوشحال می کرد.

خسته و فرسوده از آب تیره جدا شد و به سوی خشکی پرواز کرد. خوشحال بود که درباره پرواز در ارتفاع پایین چیزهایی آموخته است.

با خود اندیشید:« اما نه، به پایان راه رسیده ام، تمام چیزهایی که آموخته ام دیگر تمام شد. من یک مرغ دریایی مثل مرغان دیگرم و مثل آن ها پرواز می کنم.» آنگاه با رنجی افزون تا ارتفاع صد پایی اوج گرفت و همان طور که به سختی بال هایش را بر هم می زد، به سمت ساحل پرواز کرد.

حال تصمیم گرفته بود مانند مرغان دیگر باشد، احساس بهتری داشت. دیگر با آن نیرویی که او را به سوی آموختن می کشاند، پیوندی احساس نمی کرد. دیگر تلاش و شکستی در کار نخواهد بود. آه، چه زیبا بود! پرواز در دل تاریکی، رها از هر اندیشه ای و پیش به سوی نوری که بر فراز ساحل پرتو انداخته بود.

«تاریکی!» همان صدای ژرف و مبهم به نشانه هشدار بلند شد:« مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند!»

جاناتان توجهی به صدا نکرد. فکر کرد:« چه زیباست! نور ماه و چراغ ها روی آب می درخشید و ردی از شعاع نور فانوس دریایی کوچک در تاریکی شب به جای می ماند .همه چیز چه آرام و دلنشین است«… فرود بیا! مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند! اگر بنا بود در تاریکی پرواز کنی، باید چشمان جغد می داشتی! باید مغزی پیشرفته تر می داشتی! بال های کوتاه شاهین باید از آن تو می بود!

جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، آنجا در دل شب، در ارتفاع صد پایی پلک هایش را بر هم زد. درد و رنج، و تصمیمی که گرفته بود ناپدید شد.

«بال های کوتاه، بال های کوتاه شاهین»

بله، راه حل همین بود! «چقدر احمق بودم! تنها چیزی که نیاز دارم بال های کوچک و کوتاه است، کافی است پرهایم را بیشتر جمع کنم و تنها با نوک بال هایم بپرم! بال های کوتاه!»

تا ارتفاع دو هزار پایی بر فراز دریای تیره اوج گرفت و بی آنکه لحظه ای به شکست یا مرگ بیندیشد، پرهای جلویی را به بدن چسباند و تنها بخش نیزه ای نوک بال هایش را در برابر باد گسترد و حالت شیرجه به خود گرفت.

صدای باد در سرش غرشی سهمناک داشت. صد کیلومتر، صد و پنجاه کیلومتر، دویست کیلومتر در ساعت… و باز هم بیشتر و بیشتر. حالا فشاری که در سرعت دویست کیلومتر در ساعت احساس می کرد، به دشواری سرعت صد کیلومتر در گذشته نبود .با دادن انحنایی ظریف به نوک بال هایش، شیرجه را متوقف کرد و زیر نور ماه، بر فراز امواج چون گلوله توپی خاکستری جهید.

چشم هایش را بست تا در مقابل هجوم باد در امان باشد و سرشار از سرور شد. «دویست کیلومتر در ساعت! و کاملا مهار شده! اگر به جای ارتفاع دو هزارپایی از ارتفاع پنج هزارپایی بپرم، به چه سرعتی می رسم!…»

عهد و پیمانی که همین چند لحظه پیش با خود بسته بود، همه از یاد رفت و همراه باد به دوردست ها رسید. اما از پیمان شکنی خود پروایی نداشت. این پیمان فقط به درد مرغانی می خورد که عادی بودن را پذیرفته اند. کسی که به اوج آموخته هایش می رسد، نیازی به این عهد و پیمان ها ندارد.

با طلوع آفتاب، تمرینش را از سر گرفت. قایق ماهیگیری از ارتفاع پنج هزارپایی به نقطه ای روی پهنه آبی دریا می مانست. فوج مرغان همچون مهی از ذرات خاک می چرخیدند.

زنده بود و از شعف، ارتعاشی دلنشین در خود احساس می کرد و از اینکه بر ترسش فائق آمده بود، به خود می بالید. آنگاه بی هیچ طرح و برنامه خاصی، پرهای جلویی بال هایش را به بدن چسباند و در حالی که پرهای کوتاه و زاویه دارش را می گسترد، مستقیم به سوی دریا هجوم برد. زمانی که ارتفاع چهارهزار پایی را پشت سر گذاشت، به سرعت نهایی خود رسیده بود. باد چون دیوار صوتی محکم و کوبنده ای، راه را بر شتاب او می بست. حال با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت، مستقیم به طرف پایین پرواز می کرد. آب دهانش را فرو می داد و می دانست اگر بال هایش در آن سرعت جمع نشود، ریز ریز می شود. اما سرعت، قدرت بود. سرعت لذت بخش بود و زیبایی ناب.

تلاشش را در ارتفاع هزارپایی از سر گرفت. نوک بال هایش در هجوم باد مهیب، مرتعش بود. قایق و فوج مرغان با سرعتی شهاب گونه به سویش هجوم می آوردند و نزدیک و نزدیک تر می شدند. نمی توانست از حرکت بایستد، حتی نمی دانست در آن سرعت چطور بچرخد.

تصادم به معنای مرگ آنی بود.

پس چشمانش را بست.

در آن صبحگاه، درست پس از طلوع آفتاب بود که آن واقعه رخ داد و جاناتان لیوینگستون، با چشمانی بسته و سرعتی معادل سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت، در میان غرش مهیب باد و پر، به سوی فوج مرغان سرازیر شد. این بار همای سعادت بر او لبخند زد و هیچ کس کشته نشد.

زمانی که منقارش را به سوی آسمان گرفته بود، هنوز دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت سرعت داشت و وقتی سرعتش را به سی کیلومتر کاهش داد و سرانجام دوباره بال هایش را گشود، قایق در آن ارتفاع چهارهزار پایی چون ذره ای بر پهنه دریا به نظر می رسید.

سرانجام پیروز شده بود. سرعت نهایی! یک مرغ دریایی با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت! موفقیت عظیمی بود، باشکوه ترین لحظه در تاریخ مرغان دریایی! و گشوده شدن عصری تازه در برابر جاناتان. همان طور که به سوی جایگاه خلوت تمرین خود پرواز می کرد، بال هایش را برای شیرجه از ارتفاع هشت هزارپایی جمع کرد. همان موقع تصمیم گرفت نحوه دور زدن را کشف کند.

پی برد اگر تنها یکی از پرهای نوک بالش را به اندازه کمتر از سه سانتی متر حرکت دهد، در آن سرعت شگرف، چرخشی تند و انعطاف پذیر خواهد داشت. هر چند پیش از آموختن این درس پی برده بود که دادن بیش از یک پر در آن سرعت، می تواند او را چون گلوله ای به چرخش وادارد… و جاناتان نخستین مرغ دریایی روی زمین بود که به چنین شگردهایی در پرواز دست یافته بود.

آن روز هیچ وقتی را برای گفتگو با سایر مرغان صرف نکرد، تا بعد از غروب آفتاب پرواز کرد و چرخ زدن، غلتیدن آرام، غلتیدن درجا، چرخش وارونه و چرخش فرفره ای را یاد گرفت.

زمانی که در ساحل به مرغان پیوست، تاریکی همه جا را گرفته بود. خسته و گیج بود .اما برای فرود، شادمانه چرخی زد، چرخشی ناگهانی و درست پیش از لمس زمین .فکر کرد اگر مرغان ماجرای پیروزی غیر منتظره او را بشوند، سرشار از وجد و سرور می شوند. حال، چه بسیار چیزها که پیش روی زندگی وجود دارد! به جای این تقلاهای کسالت بار دور و اطراف قایق ماهیگیری، حال دلیلی برای زیستن هست! حال می توانیم به فراسوی جهالت گام بگذاریم، می توانیم خود را موجوداتی هوشمند، با مهارت و برتر ببینیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم .

نوید سالهای آینده پیش رویش می درخشید و ندایی خوش سر می داد.

هنگامی که فرود آمد، گویا مدتی از تشکیل شورای مرغان می گذشت، در واقع منتظر جاناتان بودند. «جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی! وسط بایست!»

کلام مرغ ارشد، لحنی بسیار رسمی داشت. در وسط ایستادن تنها به معنای ننگ و شرمی بزرگ بود، در وسط ایستادن به موجب افتخار نیز راهی بود که از آن طریق رهبران پیشرو فوج معرفی می شدند. جاناتان اندیشید:

«حتما فوج امروز صبح شاهد موفقیت غیرمنتظره من بوده است! اما من افتخار نمی خواهم. آرزوی رهبری فوج را هم ندارم. فقط می خواهم آنچه را یاد گرفته ام با آنان در میان بگذارم تا افقی را که پیش روی همه ماست، نشانشان دهم.» گامی به پیش برداشت.

مرغ ارشد گفت:« مرغ دریایی، جاناتان لیوینگستون! به خاطر این ننگ، مقابل فوج مرغان در وسط بایست!»

انگار ضربه ای بر او وارد آمد. زانوانش سست شد. پرهایش فرو افتاد و همهمه ای در گوشش پیچید:« در وسط ایستادن به خاطر ننگ؟ غیر ممکن است! آن پیروزی بزرگ !متوجه نیستند! اشتباه می کنند، اشتباه می کنند.!»

«به دلیل وظیفه ناشناسی وقیحانه…» صدایی خشک و رسمی با بر زبان جاری ساختن این کلمات بلند شد: «… زیر پا نهاندن اصالت و سنت خانواده مرغان…»

ایستادن در وسط به دلیل ننگ، به مفهوم طرد شدن از جامعه مرغان و تبعید بود، زندگی در انزوا در میان صخره های دوردست.

«جاناتان لیوونگستون، روزی فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی سودی ندارد. زندگی ناشناخته است و قابل شناخت هم نیست، همین را می دانیم که به دنیا آمده ایم تا غذا بخوریم و تا زمانی که می توانیم، زنده بمانیم.»

مرغ دریایی هرگز در پیشگاه شورای مرغان پاسخی نمی دهد، اما جاناتان به سخن در آمد و گفت:« بی مسئولیتی؟ برادران من!…» فریاد برآورد: « چه کسی مسئول تر از آن مرغ دریایی که به دنبال مفهوم و هدف عالی زندگی است و آن را یافته؟ هزاران سال است که در تکاپوی یافتن کله ماهی بوده ایم. ولی حالا دلیلی برای زندگی، برای آموختن، برای کشف و برای آزاد بودن داریم! به من تنها یک فرصت دیگر بدهید، اجازه بدهید آنچه یافته ام به شما نشان دهم…»

اما گروه مرغان همچون سنگ شده بودند.

همه یک صدا گفتند:« برادری مان از هم گسسته است.» و در یک حرکت هماهنگ گوش های خود را گرفتند و به او پشت کردند.

جاناتان باقی روزهای زندگی اش را در تنهایی سپری کرد، اما آن سوی صخره های دور دست نیز پرواز کرد. اندوه او تنها به خاطر تنهایی نبود، به خاطر این هم بود که مرغان دیگر نخواسته بودند پرواز شکوهنمدی را که انتظارشان را می کشید، باور کنند. نخواسته بودند چشمان خود را بگشایند و حقیقت را ببینند.

هر روز چیزهای بیشتری یاد می گرفت. فهمید با شیرجه های تند در سرعت بالا می تواند به ماهی های کمیاب و خوشمزه ای که در عمق سه متری آب گرد می آمدند، دست یابد. به این ترتیب دیگر برای بقا نیازی به قایق های ماهیگیری و نان پسمانده نداشت. آموخت در هوا بخوابد و شب هنگام در امتداد باد ساحلی پرواز کند و از غروب تا طلوع آفتاب مسافتی صد و شصت کیلومتری را بپیماید. با همان تسلط درونی اش، می توانست در میان مه غلیظ دریا پرواز کند، از مه بگذرد و به آسمان درخشان و زیبا برسد… در حالی که در همان زمان سایر مرغان، روی زمین به سر می بردند و جز مه و باران نصیبی نداشتند. او آموخت سوار بر بادهای مرتفع، بر فراز سرزمین های دور، پرواز و از حشرات لذیذ تغذیه کند.

آنچه روزی برای فوج مرغان آرزو داشت، حال خود به تنهایی به دست آورده بود .پرواز را آموخت و افسوس بهایی را که برای آن پرداخته بود، نمی خورد .جاناتان دریافت که یکنواختی، ترس و خشم دلیل کوتاهی عمر مرغان است و با بیرون راندن این پندارها از ذهنش، به واقع زندگی طولانی و مسرت بخشی را برای خود رقم زد.

آنگاه در آن شامگاه، آن دو آمدند و جاناتان را در آسمان محبوب خود در حال پروازی دلنشین یافتند. دو مرغی که کنار بال های او پدیدار شدند، چون نور ستارگان درخشان بودند و نوری که از آن ها می تابید، در آسمان باشکوه شب، تلالویی دلپذیر و محبت آمیز داشت. اما زیباتر از همه، مهارتشان در پرواز بود. نوک بال هایشان درست در سه سانتیمتری نوک بال های او قرار داشت.

جاناتان، بدون هیچ کلامی آنان را آزمود، آزمونی که تا به حال هیچ مرغی از سر نگذرانده بود. بال هایش را چرخاند و قبل از اینکه بی حرکت بماند، سرعتش را تا یک کیلومتر در ساعت کاهش داد. دو مرغ نورانی همراه او به نرمی سرعتشان را کم کردند و در جا بی حرکت ماندند. آنان پرواز آرام را بلد بودند.

جاناتان بال هایش را جمع کرد، چرخید و به حالت شیرجه با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت درآمد. آن دو نیز با آرایشی بی نقص، به سرعت همراه او سرازیر شدند.

سرانجام جاناتان با همان سرعت، حرکت مستقیم خود به سوی بالا را تبدیل به چرخش عمودی ممتدی کرد. آن دو نیز همراه او چرخیدند و لبخند زدند.

جاناتان جالت عادی پرواز به خود گرفت و پیش از آنکه سخنی بگوید، مدتی خاموش ماند. آنگاه گفت: « بسیار عالی! شما کی هستید؟»

« ما از فوج توییم جاناتان، ما برادران توییم…»

صدایشان آرام و استوار بود.

«…آمده ایم تو را بالا ببریم، به خانه.»

« من خانه ندارم. فوج ندارم. مطرودم. اکنون بر فراز قله « باد کوهستان کبیر» پرواز می کنیم. دیگر نمی توانم این تن فرسوده را از ارتفاع چند صد پایی بالاتر ببرم.»

« چرا، می توانی جاناتان! چون بالا رفتن را آموخته ای. یک دوره از درس هایت به پایان رسیده و وقت آن است دوره دیگری را آغاز کنی.»

جاناتان، مرغ دریایی، سراسر زندگی گذشته اش را به وضوح پیش چشمانش دید، آنگاه آن لحظه را کاملا درک کرد. بله حق با آن ها بود، می توانست بالاتر اوج بگیرد، وقت آن بود که به خانه برود. سرانجام گفت:« حاضرم.»

آنگاه همراه با دو مرغ ستاره گون اوج گرفت و در تاریکی مطلق آسمان ناپدید شد.

مدیر سایت نوشته شده توسط:

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    2 + 9 =